تبلیغات
مسافران شهرعشق
مسافران شهرعشق
هرکه به دنیاامد ازاهل فنا خواهد بود انکه پاینده وباقیست خدا خواهد بود
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 دی 1390 توسط mosafer | نظرات ()


ورود به نسیم چت







نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

مرغ دریا بادبان های بلندش را

در مسیر باد می افراشت !

سینه می سائید بر موج هوا،

آنگونه خوش، زیبا

كه گفتی آسمان را آب می پنداشت !

*****




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 15 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

بنشین، مرو، چه غم كه شب از نیمه رفته است

بگذار تا سپیده بخندد به روی ما

بنشین، ببین كه دختر خورشید "صبحگاه"

حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما

***

بنشین، مرو، هنوز به كامت ندیده ایم

بنشین، مرو، هنوز كلامی نگفته ایم

بنشین، مرو، چه غم كه شب از نیمه رفته است

بنشین، كه با خیال تو شب ها نخفته ایم

***

بنشین، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نیست

بنشین و جاودانه به آزار من مكوش

یكدم كنار دوست نشستن گناه نیست

***

بنشین، مرو، حكایت "وقت دگر" مگوی

شاید نماند فرصت دیدار دیگری

آخر، تو نیز با منت از عشق گفتگوست

غیر از ملال و رنج از این در چه می بری؟

***

بنشین، مرو، صفای تمنای من ببین

امشب، چراغ عشق در این خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشین، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...

***

اینك، تو رفته ای و من از راه های دور

می بینمت به بستر خود برده ای پناه!

می بینمت - نخفته - بر آن پرنیان سرد

می بینمت نهفته نگاه از نگاه ماه

***

درمانده ای به ظلمت اندیشه های تلخ

خواب از تو در گریز و تو از خواب در گریز

یاد منت نشسته برابر - پریده رنگ -

با خویشتن - به خلوت دل - می كنی ستیز




نوشته شده در تاریخ شنبه 13 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

ساحل در انتظار كسی بود

تا پاسخی بگوید، فریاد آب را .

با ناله گره شده، دلتنگ، خشمگین،

سر زیر پر كشیدم و رفتم !

جواب را .




نوشته شده در تاریخ جمعه 12 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

نه آن دریا، كه شعرش جاودانه است،

نه آن دریا، كه لبریز از ترانه ست .

به چشمانت بگو بسپار ما را،

به آن دریا كه ناپیدا كرانه ست !




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

در همه عالم كسی به یاد ندارد

نغمه سرایی كه یك ترانه بخواند

تنها با یك ترانه در همه ی عمر

نامش اینگونه جاودانه بماند

***

صبح كه در شهر، آن ترانه درخشید

نرمی مهتاب داشت، گرمی خورشید

بانگ: هزار‌آفرین! زهرجا بر شد

شور و سروری به جان مردم بخشید

***

نغمه، پیامی ز عشق بود و ز پیكار

مشعل شب های رهروان فداكار

شعله بر افروختن به قله كهسار

بوسه به یاران، امید و وعده به دیدار

***

خلق، به بانگ "مرا ببوس" تو برخاست!

شهر، به ساز "مرا ببوس" تو رقصید!

هركس به هركس رسید نام تو را پرسید

هر كه دلی داشت، بوسه داد و ببوسید!

***

یاد تو، در خاطرم همیشه شكفته ست

كودك من، با "مرا ببوس" تو خفته ست

ملت من، با "مرا ببوس" تو بیدار

خاطره ها در ترانه ی تو نهفته ست

***

روی تو را بوسه داده ایم، چه بسیار

خاك تو را بوسه می دهیم، دگر بار

ما همگی " سوی سرنوشت"  روانیم

زود رسیدی! برو، "خدا نگهدار"

***

"هاله" ی مهر است این ترانه، بدانید

بانگ اراده ست این ترانه، بخوانید

بوسه ی او را به چهره ها بنشانید

آتش او را به قله ها برسانید

*****




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

به دریا شكوه بردم از شب دشت،

وز این عمری كه تلخ تلخ بگذشت،

به هر موجی كه می گفتم غم خویش؛

سری میزد به سنگ و باز می گشت .!




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

ای مرغ آفتاب!

زندانی دیار شب جاودانیم

یك روز، از دریچه زندان من بتاب

***

می خواستم به دامن این دشت، چون درخت

بی وحشت از تبر

در دامن نسیم سحر غنچه واكنم

با دست های بر شده تا آسمان پاك

خورشید و خاك و آب و هوا را دعا كنم

گنجشك ها ره شانه ی من نغمه سر دهند

سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند

این دشت خشك غمزده را با صفا كنم

***

ای مرغ آفتاب!

از صد هزار غنچه یكی نیز وا نشد

دست نسیم با تن من آشنا نشد

گنجشك ها دگر نگذاشتند از این دیار

وان برگ های رنگین، پژمرده در غبار

وین دشت خشك غمگین، افسرده بی بهار

***

ای مرغ آفتاب!

با خود مرا ببر به دیاری كه همچو باد،

آزاد و شاد پای به هرجا توان نهاد،

گنجشك پر شكسته ی باغ محبتم

تا كی در این بیابان سر زیر پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمنزارهای دور

شاید به یك درخت رسم نغمه سر دهم.

من بی قرار و تشنه ی پروازم

تا خود كجا رسم به هر آوازم...

***

اما بگو كجاست؟

آن جا كه - زیر بال تو - در عالم وجود

یك دم به كام دل

اشكی توان فشاند

شعری توان سرود؟

*****




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

در این جهان لا یتناهی،

آیا، به بیگناهی ماهی،

- ( بغضم نمی گذارد، تا حرف خویش را

از تنگنای سینه بر آرم ! )

گر این تپنده در قفس پنجه های تو،

این قلب بر جهنده،

آه، این هنوز زنده لرزنده،

اینجا، كنار تابه !

در كام تان گواراست ؛

حرفی دگر ندارم ! ...




نوشته شده در تاریخ شنبه 6 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

لبخند او، بر آمدن آفتاب را

در پهنه طلائی دریا

از مهر، می ستود .

در چشم من، ولیكن ...

لبخند او بر آمدن آفتاب بود !




نوشته شده در تاریخ جمعه 5 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

ای عشق، شكسته ایم، مشكن ما را

اینگونه به خاك ره میفكن ما را

ما در تو به چشم دوستی می بینیم

ای دوست مبین به چشم دشمن ما را




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

باران، قصیده واری،

- غمناك -

آغاز كرده بود.

***

می خواند و باز می خواند،

بغض هزار ساله ی درونش را

انگار می گشود

اندوه زاست زاری خاموش!

ناگفتنی است...

این همه غم؟!

ناشنیدنی است!

***

پرسیدم این نوای حزین در عزای كیست؟

گفتند: اگر تو نیز،

از اوج بنگری

خواهی هزار بار از اوج تلخ تر گریست!




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

چگونه ماهی خود را به آب می سپرد !

به دست موج خیالت سپرده ام جان را .

فضای یاد تو، در ذهن من، چو دریائی است؛

بر آن شكفته هزاران هزار نیلوفر .

درین بهشت برین، چون نسیم می گذرم،

چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

نشسته ماه بر گردونه عاج .

به گردون می رود فریاد امواج .

چراغی داشتم، كردند خاموش،

خروشی داشتم، كردند تاراج ...




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 توسط na30im | نظرات ()

شب تاریك و « بیم موج » و گردابی چنین هائل

كجا دانند حال ما « سبكباران ساحل ها »

((حافظ ))

***

در آن شب تاریك وآن گرداب هول انگیز،

حافظ را

تشویش توفان بود و « بیم موج » دریا بود !

ما، اینك از اعماق آن گرداب،

از ژرفای آن غرقاب،

چنگال توفان بر گلو،

هر دم نهنگی روبرو،

هر لحظه در چاهی فرو،

تن پاره پاره، نیمه جان، در موج ها آویخته،

در چنبر این هشت پایان دغل، خون از سراپا ریخته،

***

صد كوه موج از سر گذشته، سخت سر كشته،

با ماتم این كشتی بی ناخدای بخت برگشته،

هر چند، امید رهائی مرده در دل ها؛

سر می دهیم این آخرین فریاد درد آلود را :

- ((  ... آه، ای سبكباران ساحل ها ... ! ))




نوشته شده در تاریخ جمعه 22 اردیبهشت 1391 توسط na30im | نظرات ()
سادگی را دوست دارم چون با صداقت است هیچ دروغی درآن راه نداردمانندکودکی است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه میکند وبا معصومیت اش هزاران حرف به دنیا میزند
 
زندگی کتابی است پرماجرا ، هیچگاه آنرا به خاطر یک ورقش دور مینداز
 
 
بخشندگی را از گل بیاموز، زیرا حتی ته كفشی كه لگدمالش می‌كند را هم خوش بو می‌كند
 
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتی دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتی اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن



(تعداد کل صفحات:69)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]   [ 6 ]   [ 7 ]   [ ... ]  
درباره وبلاگ
این وبلاگ متعلق به گروه نسیم چت می باشدامیدوارم لحظات خوشی را در این مکان سپری نمایید
موضوعات
آخرین مطالب
نظر سنجی
چند درصد زندگیت رو اینترنت میچرخه






نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
User Login Code :

master login Code :

Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به گروه نسیم چت می باشد.

ابزار وبمستر

عکس

دانلود

قالب وبلاگ