تبلیغات
مسافران شهرعشق - مطالب فروردین 1391
مسافران شهرعشق
هرکه به دنیاامد ازاهل فنا خواهد بود انکه پاینده وباقیست خدا خواهد بود
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 فروردین 1391 توسط na30im | نظرات ()
جملگی در حكم سه پروانه ایم

در جهان عاشقان، افسانه ایم

اولی خود را به شمع نزدیك كرد

گفت: آری من یافتم معنای عشق

دومی نزدیك شعله بال زد

گفت: حال، من سوختم در سوز عشق

سومی خود داخل آتش فكند

آری آری این بود معنای عشق ...




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 فروردین 1391 توسط na30im | نظرات ()
عبور تو از حوالی چشم های من

تنها اتفاق غیر منتظره ی زندگیم بود

چراکه من

همیشه منتظر نیامدنت بودم ... !



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 فروردین 1391 توسط na30im | نظرات ()

چیزیم نیست خرد و خمیرم فقط همین

کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین

از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز

در عمق چشمهای تو گیرم فقط همین

 




نوشته شده در تاریخ شنبه 26 فروردین 1391 توسط na30im | نظرات ()
میدانم نمی شود معنا کرد ...


زندگی زیباست اگرچه سخت است

جاده ای است هموار اگرچه پرپیچ و خم است

دفتری است کوچک اگرچه پر معناست

آسمانی است آبی اگرچه گاهی بارانی

خاطراتش زیباست اگرچه پر معماست

و

در آخر ...

دریایی است طوفانی که ساحلش آرام و قرار ندارد.




نوشته شده در تاریخ جمعه 25 فروردین 1391 توسط na30im | نظرات ()

قطعه گم شده ای از پر پرواز كم است

یازده بار شمردیم و یكی باز كم است

این همه آب كه جاریست نه اقیانوس است

عرق شرم زمین است كه سرباز كم است




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 فروردین 1391 توسط na30im | نظرات ()

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

جهان پر فتنه خواهد شد از آن چشم و از آن ابرو


غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی

نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو


هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش

که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو


تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم

که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو


اگرچه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری

به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 فروردین 1391 توسط na30im | نظرات ()

در خواب ناز بودم شبی 

دیدم کسی در می زند 

در را گشودم روی او 

     دیدم غم است در می زند 

ای دوستان بی وفا 

از غم بیاموزید وفا

غم با آن همه بیگانگی

      هر شب به من سر می زند




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 فروردین 1391 توسط na30im | نظرات ()

باتفنگش نتوانسته شکارم بکند *** رفته با مطرب و اینترنت وسازآمده است

ناوگانش نتوانسته مهارم بکند *** رفته با لُعبتک؟ چشم نواز آمده است

بمب وموشک نتوانسته بترسانندم *** فیس بوک و توییتر شایعه ساز آمده است

شیمیایی زد ومن باز عقب ننشستم *** با کراک و هروئین تاخت و تاز آمده است

چون لگن شد اثر ناو هواپیمابر *** پخش مه پاره زمه واره به ناز آمده است

بس که از نغمه قرآن و دعا می ترسد *** با رپ و عربده و تپ تپ جاز آمده است

فتنه هایش به بصیرت همه خنثی کردم *** رفته با ساحر و با شعبده بازآمده است

ایسم ها شرقی وغربی همه رسوا گشتند *** فرقه پردازی وعرفان مجازآمده است

من جوانم چوعلی اکبری الگوی من است *** مشق و تدبیرم از او روح نواز آمده است

گر بحقیم، ازانبوه عدوباکی نیست *** مرگ خونین وسعادت به ترازآمده است

من به یک ضربه کنم، چاره ی مکر دشمن *** مبطل منکر و فحشاء نماز آمده است

دشمنی کو به دوصدحیله ز در بیرون شد *** گرکه غفلت کنی از پنجره باز آمده است

جز دو روزی دگر از دولت او باقی نیست *** استقامت کنی آن محرم راز آمده است

بینم آنروز شودبمب ومسلسل خاموش *** بانگ «مَن مهدی ام» ازسوی حجاز آمده است

بنگر، چشم جهان رو به حقیقت واشد *** موج اسلام محمد به فراز آمده است




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 21 فروردین 1391 توسط na30im | نظرات ()

یه وقتایی چه خوشحالی

یه وقتایی دلت تنگه

یکی حرفاتو می فهمه

یکی انگار از  سنگه

چه آسون بهترین می شی

چه آسونتر یه بیهوده

چرا سردرگمی امروز

تا بوده همین بوده

واسه دلتنگی های تو

یکی با گریه بیداره

یکی چشماشو می بنده

میره و تنهات میزاره

با اینکه خسته ای شاید

ازین دنیای پر از سختی

یه احساسی بهت میگه

چه بی اندازه خوشبختی




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 فروردین 1391 توسط na30im | نظرات ()


گفت محمد که ز دشت بلا                          بی‌سر آیند حسین مرا
ای لب تو تشنه‌ترین غنچه‌ها                       کرده غمت با دل خونم چه‌ها
دل خوشی و عشق نگردند جمع                  شاهد من آتش و اشک است و شمع
طوطی اگر در قفس آئینه داشت                   چلچله ما غم دیرینه داشت
غصه حریف دل مشتاق نیست                     هرکه کند شکوه ز عشاق نیست




نوشته شده در تاریخ شنبه 19 فروردین 1391 توسط na30im | نظرات ()

اشک من در سوگ هجرانت جهانی تر بکرد
پس جهانی درد هجرت را زمن باور بکرد

لاجرم سر دل خود را بگفتم با کسان:
تکسوار قلب من عزم دل دیگر بکرد

آنکه روزی قلب شیدای مرا دزدیده بود
نورسیده فعل عشقش در دلم مصدر بکرد

ارغوان عشق او در دل شکوفه داده بود
حیف از آن دارم که آن بگرفت و او پرپر بکرد

قلب من تازه به کیش عشق او پیوسته بود
شکوه دارم کاو برفت و قلب من کافر بکرد




نوشته شده در تاریخ جمعه 18 فروردین 1391 توسط na30im | نظرات ()

من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها....


می خواهم با تو سخن بگویم....

می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم...

می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...

شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من...

و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند...

کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود...

اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...

حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم...

پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم...



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 17 فروردین 1391 توسط na30im | نظرات ()
نه امیدی كه بر آن خوش كنم دل
نه پیغامی نه پیك آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهی زنی دامن كشان رفت
پریشان مرغ ره گم كرده ای بود
كه زار و خسته سوی آشیان رفت
كجا كس در قفایش اشك غم ریخت
كجا كس با زبانش آشنا بود
ندانستند این بیگانه مردم
كه بانگ او طنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افكند او را
به او جز از هوس چیزی نگفتند
در او جز جلوه ظاهر ندیدند
به هرجا رفت در گوشش سرودند
كه زن را بهر عشرت آفریدند
شبی در دامنی افتاد و نالید
مرو ! بگذار در این واپسین دم
ز دیدارت دلم سیراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا امید بر عشقی عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟
چرا؟...او شبنم پاكیزه ای بود
كه در دام گل خورشید افتاد
سحرگاهی چو خورشیدش بر آمد
به كام تشنه اش لغزید و جان داد
به جامی باده شور افكنی بود
كه در عشق لبانی تشنه می سوخت
چو می آمد ز ره پیمانه نوشی
بقلب جام از شادی می افروخت
شبی نا گه سر آمد انتظارش
لبش در كام سوزانی هوس ریخت
چرا آن مرد بر جانش غضب كرد ؟
چرا بر ذره های جامش آویخت ؟
كنون این او و این خاموشی سرد
نه پیغامی نه پیك آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 فروردین 1391 توسط na30im | نظرات ()
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا كه در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لكه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نكند باد وصال
ناله می لرزد
می رقصد اشك
آه بگذار كه بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به كه بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خوینن دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 فروردین 1391 توسط na30im | نظرات ()
از چهره طبیعت افسونكار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
پاییز ای مسافر خاك آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشكیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه میدهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه میبخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سكوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونكار



(تعداد کل صفحات:2)      [ 1 ]   [ 2 ]  
درباره وبلاگ
این وبلاگ متعلق به گروه نسیم چت می باشدامیدوارم لحظات خوشی را در این مکان سپری نمایید
موضوعات
آخرین مطالب
نظر سنجی
چند درصد زندگیت رو اینترنت میچرخه






نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
User Login Code :

master login Code :

Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به گروه نسیم چت می باشد.

ابزار وبمستر

عکس

دانلود

قالب وبلاگ