تبلیغات
مسافران شهرعشق - مطالب خرداد 1391
مسافران شهرعشق
هرکه به دنیاامد ازاهل فنا خواهد بود انکه پاینده وباقیست خدا خواهد بود
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

ساحل خاموش، در بهت مه آلود سحرگاهان

چشم وا می كرد و - شاید -

جای پاها را، نخستین بار، روی ماسه ها می دید !

ما بر آن نرمای تردتر، روان بودیم .

***

آسمان و كوه و جنگل نیز، مبهوت از نخستین لحظه دیدار،

با خورشید !

آه، گفتی ما، در آغاز جهان بودیم ؟

***

بر لب دریا

در بهشت بیكران صبحگاهان،

ما

چشم و دل، در هاله شرم نخسین !

آدم و حوا !

*****




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

گر چه با یادش، همه شب، تا سحر گاهان نیلی فام،

بیدارم؛

گاهگاهی نیز،

وقتی چشم بر هم می گذارم،

خواب های روشنی دارم،

عین هشیاری !

آنچنان روشن كه من در خواب،

دم به دم با خویش می گویم كه :

بیداری ست ، بیداری ست، بیداری !

***

اینك، اما در سحر گاهی، چنین از روشنی سرشار،

پیش چشم این همه بیدار،

آیا خواب می بینم ؟

این منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از امید ؟

روی راهی تار و پودش نور،

از این سوی دریا، رفته تا دروازه خورشید ؟

***

ای زمان، ای آسمان، ای كوه، ای دریا !

خواب یا بیدار،

جاودانی باد این رؤیای رنگینم !




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

لب دریا، سحر گاهان و باران،

هوا، رنگ غم چشم انتظاران،

نمی پیچد صدای گرم خورشید،

نمی تابد چراغ چشم یاران !




نوشته شده در تاریخ شنبه 27 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

به پیش روی من، تا چشم یاری می كند، دریاست !

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست !

درین ساحل كه من افتاده ام خاموش،

غمم دریا، دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق ها ست !

*****

خروش موج، با من می كند نجوا،

كه : - « هرل كس دل به دریا زد رهائی یافت !

كه هر كس دل به دریا زد رهائی یافت ... »

*****

مرا آن دل كه بر دریا زنم، نیست !

ز پا این بند خونین بر كنم نیست ،

امید آنكه جان خسته ام را ،

به آن نادیده ساحل افكنم نیست !




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

ماه، دریا را به خود می خواند و،

آب،

با كمندی، در فضاها ناپدید؛

دم به دم خود را به بالا می كشید .

جا به جا در راه این دلدادگان

اختران آویخته فانوس ها .

***

گفتم این دریا و این یك ذره راه !

می رساند عاقبت خود را به ماه !

من، چه می گویم، جدا از ماه خویش

بین ما،

افسوس،

اقیانوسها ...




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

چه جای ماه ،

كه حتی شعاع فانوسی

درین سیاهی جاوید كورسو نزند

به جز قدمهای عابران ملول

صدای پای كسی

سكوت مرتعش شهر را نمی شكند

***

به هیچ كوی و گذر

صدای خنده مستانه ای نمی پیچد

***

كجا رها كنم  این بار غم كه بر دوش است ؟

چرا میكده آفتاب خاموش است !

*****




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

لب دریا، جدال تور و ماهی،

ز وحشت می رود چشمم سیاهی،

تپیدن های جان ها بود بر خاك،

كنار هم، گناه و بیگناهی !




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

هان ای پدر پیر كه امروز

می نالی از این درد روانسوز

علم پدر آموخته بودی

واندم كه خبر دار شدی سوخته بودی

***

افسرده تن و جان تو در خدمت دولت

قاموس شرف بودی و ناموس فضیلت

وین هر دو ، شد از بهر تو اسباب مذلت

چل سال غم رنج ببین با تو چها كرد

دولت ، رمق و روح تو را از تو جدا كرد

چل سال تو را برده ی انگشت نما كرد

وآنگاه چنین خسته و آزرده رها كرد

***

از مادر بیچاره من یاد كن امروز :‌

هی جامه قبا كرد

خون خورد و گرو داد و غذا كرد و دوا كرد

جان بر سر این كار فدا كرد

***

هان ! ای پدر پیر ،

كو آن تن و آن روح سلامت ؟

كو آن قد و قامت ؟

فریاد كشد روح تو ، فریاد ندامت !

***

علم پدر آموخته بودی

واندم كه خبر دار شدی سوخته بودی

از چشم تو آن نور كجا رفت ؟‌

آن خاطر پر شور كجا رفت ؟

میراث پدر هم سر این كارهبا  رفت

وان شعله كه بر جان شما رفت

دودش همه بر دیده ما رفت

***

چل سال اگر خدمت بقال نمودی

امروز به این رنج گرفتار نبودی

***

هان ای پدر پیر !

چل سال در این مهلكه راندی

عمری به تما شا و تحمل گذراندی

دیدی همه ناپاكی و خود پاك بماندی

آوخ كه مرا نیز بدین ورطه كشاندی

***

علم پدر آموخته ام من !

چون او همه در دام بلا سوخته ام من

چون او همه اندوه و غم آموخته ام من

***

ای كودك من ! مال بیندوز !

وان علم كه گفتند میاموز !




نوشته شده در تاریخ شنبه 20 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

صحن دكان غرق در خون بود و دكاندار، پی در پی

از در تنگ قفس

چنگ خون آلوده ی خود را درون می برد

پنجه بر جان یكی زان جمع می افكند و

او را با همه فریاد جانسوزش برون می برد

مرغكان را یك به یك می كشت و

در سطلی پر از خون سرنگون می كرد

صحن دكان را سراسر غرق خون می كرد

***

بسته بالان قفس

بی خیال

بر سر یك "دانه" با هم جنگ و غوغا داشتند

تا برون آرند چشم یكدگر را

بر سر هم خیز بر می داشتند

***

گفتم: ای بیچاره انسان!

حال اینان حال توست!

چنگ بیداد اجل، در پشت در،

دنبال توست

پشت این در، داس خونین، دست اوست

تا گریبان تو را آرد به چنگ

دست خون آلود او در جست و جوست

بر سر یك لقمه

یا یك نكته، آن هم هیچ و پوچ

این چنین دشمن چرایی؟

می توانی بود دوست

*****




نوشته شده در تاریخ جمعه 19 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

نفس می زند موج ...

***

نفس می زند موج، ساحل نمی گیردش دست،

پس می زند موج .

فغانی به فریادرس می زند موج !

من آن رانده مانده بی شكیبم،

كه راهم به فریادرس بسته،

دست فغانم شكسته،

زمین زیر پایم تهی می كند جای،

زمان در كنارم عبث می زند موج !

نه درمن غزل می زند بال،

نه در دل هوس می زند موج !

***

رها كن، رها كن، كه این شعله خرد، چندان نپاید،

یكی برق سوزنده باید،

كزین تنگنا ره گشاید؛

كران تا كران خار و خس می زند موج !

***

گر این نغمه، این دانه اشك،

درین خاك روئید و بالید و بشكفت،

پس از مرگ ببل، ببینید

چه خوش بوی گل در قفس می زند موج !




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 18 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

گل از تراوت باران صبحدم، لبریز

هوای باغ و بهار از نسیم و نم لبریز

صفای روی تو ای ابر مهربان بهار

كه هست دامنت از رشحه ی كرم لبریز

هزار چلچله در برج صبح می خوانند

هنوز گوش شب از بانگ زیر و بم لبریز

به پای گل چه نشینم درین دیار كه هست

روان خلق زغوغای بیش و كم لبریز

مرا به دشت شقایق مخوان كه لبریز است

فضای دهر ز خونابه ی رستم، لبریز

ببین در آینه ی روزگار نقش بلا

كه شد ز خون سیاووش، جام جم لبریز

چگونه درد شكیبایی اش نیازارد

دلی كه هست به هر جا ز درد و غم لبریز

*****




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

مرغ دریا بادبان های بلندش را

در مسیر باد می افراشت !

سینه می سائید بر موج هوا،

آنگونه خوش، زیبا

كه گفتی آسمان را آب می پنداشت !

*****




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 15 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

بنشین، مرو، چه غم كه شب از نیمه رفته است

بگذار تا سپیده بخندد به روی ما

بنشین، ببین كه دختر خورشید "صبحگاه"

حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما

***

بنشین، مرو، هنوز به كامت ندیده ایم

بنشین، مرو، هنوز كلامی نگفته ایم

بنشین، مرو، چه غم كه شب از نیمه رفته است

بنشین، كه با خیال تو شب ها نخفته ایم

***

بنشین، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نیست

بنشین و جاودانه به آزار من مكوش

یكدم كنار دوست نشستن گناه نیست

***

بنشین، مرو، حكایت "وقت دگر" مگوی

شاید نماند فرصت دیدار دیگری

آخر، تو نیز با منت از عشق گفتگوست

غیر از ملال و رنج از این در چه می بری؟

***

بنشین، مرو، صفای تمنای من ببین

امشب، چراغ عشق در این خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشین، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...

***

اینك، تو رفته ای و من از راه های دور

می بینمت به بستر خود برده ای پناه!

می بینمت - نخفته - بر آن پرنیان سرد

می بینمت نهفته نگاه از نگاه ماه

***

درمانده ای به ظلمت اندیشه های تلخ

خواب از تو در گریز و تو از خواب در گریز

یاد منت نشسته برابر - پریده رنگ -

با خویشتن - به خلوت دل - می كنی ستیز




نوشته شده در تاریخ شنبه 13 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

ساحل در انتظار كسی بود

تا پاسخی بگوید، فریاد آب را .

با ناله گره شده، دلتنگ، خشمگین،

سر زیر پر كشیدم و رفتم !

جواب را .




نوشته شده در تاریخ جمعه 12 خرداد 1391 توسط na30im | نظرات ()

نه آن دریا، كه شعرش جاودانه است،

نه آن دریا، كه لبریز از ترانه ست .

به چشمانت بگو بسپار ما را،

به آن دریا كه ناپیدا كرانه ست !




(تعداد کل صفحات:2)      [ 1 ]   [ 2 ]  
درباره وبلاگ
این وبلاگ متعلق به گروه نسیم چت می باشدامیدوارم لحظات خوشی را در این مکان سپری نمایید
موضوعات
آخرین مطالب
نظر سنجی
چند درصد زندگیت رو اینترنت میچرخه






نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
User Login Code :

master login Code :

Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به گروه نسیم چت می باشد.

ابزار وبمستر

عکس

دانلود

قالب وبلاگ