تبلیغات
مسافران شهرعشق - مطالب داستانهای عبرت امیز
مسافران شهرعشق
هرکه به دنیاامد ازاهل فنا خواهد بود انکه پاینده وباقیست خدا خواهد بود
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 توسط na30im | نظرات ()

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 توسط na30im | نظرات ()

www.fun.downloadaneh.com | داستان زیبا و پند آموز ازدواج الاغ با آهو  ـ فان دانلودانه
 
 
آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟
 
آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسید : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: آبروم پیش همه رفته , همه میگن شوهرم حماله.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عین طویله است.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی , تو مثل مانکن ها می مونی.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟
الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.
حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.
نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.
نتیجه گیری عاشقانه : مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 مهر 1390 توسط na30im | نظرات ()

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 دی 1389 توسط عاشق تنها | نظرات ()

یه کشیشی داشته توی یه بیابون می رفته، میفته تو یهچاه.

هی داد زد خدایا کمکم کن خدا کمکم کن.

یه ماشین آتش نشانی اومد، یه طناب انداخت

و گفت طنابو بگیر بیا بالا.

کشیش گفت ولم کن فقط خدا باید کمکم کنه،

خدا بهم کمک می کنه.

گفت طنابو بگیر بابا همینجا میمیریا.

 گفت نه خدا به من کمک می کنه.

 کشیش میمیره میره اون دنیا به خدا میگه خدا من این

 همه به تو ایمان داشتم این همه عبادت کردم، چرا کمکم نکردی؟

خدا بهش گفت آخه بی پدر و مادر،

 تو نگفتی ماشین آتش نشانی وسط بیابون چیکار میكنه




برچسب ها: مدد الهی،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 مهر 1388 توسط | نظرات ()

خوشم نیمد از این سوال ولی  بی اختیار گفتم: نمیدونم....

اخه احسان همکارم توی اداره بود وامروز بهم گفت که ازم خواستگاری مبکنه

ومن بهش گفتم که تو که زن وسه تا بچه داری ومنم که فعلا دانشجو هستم

احسان گفت: خب درستو بخون مشکلی نیست ودر مورد این که زن دارم باید

بهت بگم : من فقط با تو کامل میشم....

این جملش برام دلنشین بود وبرای خر شدنم کافی...

با وجود مخالفت پدر ومادرم وارد زندگیه احسان شدم ولی متاسفانه احسان

مرد رویاهای من نبود  و هفته ای یکبار برای دیدن من می امد ومن برای این

که پدر ومادرم نفهمند چطوری زندگی میکنم از اونام دوری می کردم...

به احسان میگفتم : چرا منو درک نمیکنی ؟ چرا مهمونی ومسافرت وپارک با 

همسر اولت  میری ؟ پس من کجای زندگیتم؟ جای من کجاست؟

خلاصه اختلافات وجر وبحثامون  بیشتر وبیشتر میشد ویه روز احسان دیگه

با یک کتک مفصلی که بهم زد از پیشم رفت وبعد بهم زنگ زد  وگفت:

تو هم مثل شعله هستی وهی غر میزنی ودیگه نمیخوامت

بهش گفتم : منم دیگه نمیخوامت واصلا از اول نمی خواستمت....

از همه بدتر این که شعله ادرس دانشگاهمو پیدا کرده بود واومد جلوی

دوستام ابرومو برد وگفت : بی شرف چطور به خودت اجازه دادی وارد زندگیه

سه تا بچه معصوم بشی حالا من هیچی........

ان روز جلوی نگاه دوستانم ارزوی مرگمو کردم وتصمیم خودمو گرفتم.

از دانشگاه یکسره رفتم خونه ی بابام وجریانو گفتم واعتراف کردم که اشتباه

کردم وپدرم گفت دخترم دیدی ما خیر وصلاحتو می خواستیم وهر پدر ومادری

فقط ارزوی خوشبختیه بچه ها شو داره واگه حرفی زدیم برای خودت گفتیم

ولی گوش شنوا نداشتی ...چرا شما جوونا میخواهین بدیها را خودتون تجربه

کنین واز تجارب ما بزرگترها بهره نمیبرین.........

خلاصه فردای اون روز رفتم دنبال کارای طلاق  وقتی طلاق گرفتم حواسمو

جمع درس ودانشگاه کردم ولی از شما دوستان میخوام به حرف پدر ومادرتون

احترام بزارین ومواظب گرگهای وحشی که به شکل انسان در زندگیتون حاضر

میشن باشین تا به سرنوشت من دچار نشین

 

 




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 مرداد 1388 توسط | نظرات ()

غروب یه روز بهاری برای خرید کتاب ایین همسرداری از خونه به طرف کتابفروشی رفتم . در کتابخونه دوستم ناهیدو دیدم وبا اصرار اونو به خونه اوردم وکم کم سر صحبتو باز کردیم .ناگهان دیدم ناهید گریه افتاد .گفت :افسانه جون  میدونی که من نامزد نیما هستم ونیما را دوست دارم ولی وقتی عصبانی میشه ازش نفرتم میگیره  ولی تازگیها تو چت با احمد دوست شدم واحمد زن ویه بچه یکساله دارهو منو احمد فقط تلفنی صحبت میکنیم ولی خیلی تفاهم داریم افسانه جون من حق دارم تو زندگیم برای خودم  عشق احمد را در کنار محبت نیما داشته باشم ؟..................

من که خشم وعصبانیت وجودمو گرفته بود به سختی خودمو کنترل کردم وگفتم :شاید اگه خانم احمد هم با نیما تلفنی صحبت کنه همین حس وتفاهمی که تو واحمد به هم دارین میون خانم احمد ونیما بیشترش دیده بشه  ولی نیما مرده تو هستش واحمد وجودش متعلق به یک زن وبچه ی معصوم دیگس ومال تو نیست از طرفی زندگی چیزی فراتر از این حرفاس ودو کلمه صحبت تلفنی نشانه ی یک عمر تفاهم نیست  ولی چیزی که باید بهت بگم اینه که تو را خدا قسم از زندگیه من و احمد برئ کنار نه به خاطر من بلکه به خاطر بچه ی یکسالمون که میخواد زیر سایه ی باباش بزرگ بشه واین حق را از بچه ی من نگیر ...... میگفتم ومیلرزیدم که دیگه نفهمیدم چی شد با گرمای اغوش  وصدای مهربان ناهید به هوش اومدم که میگفت : افسانه جون منو ببخش .........من غلط کردم...............




درباره وبلاگ
این وبلاگ متعلق به گروه نسیم چت می باشدامیدوارم لحظات خوشی را در این مکان سپری نمایید
موضوعات
آخرین مطالب
نظر سنجی
چند درصد زندگیت رو اینترنت میچرخه






نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
User Login Code :

master login Code :

Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به گروه نسیم چت می باشد.

ابزار وبمستر

عکس

دانلود

قالب وبلاگ