تبلیغات
مسافران شهرعشق - مطالب داستان عاشقانه
مسافران شهرعشق
هرکه به دنیاامد ازاهل فنا خواهد بود انکه پاینده وباقیست خدا خواهد بود
نوشته شده در تاریخ شنبه 16 مهر 1390 توسط na30im | نظرات ()

شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...

گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…
نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه  چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 مرداد 1388 توسط احسان هاشمی هنگامی | نظرات ()

گریه کن برای این دل.......

        

           یه زمانی خیلی سالها پیش وقتی آدمها ناراحت می شدند

 

                     یه چیزی از گوشه ی چشمشون می چکید

 

            احساس قشنگی بود ولی هیچکس اسمشو نمی دونست

 

 بعد از اون همه ی عاشقا دور هم جمع شدند واسم اون قطره

 

      روگذاشتند اشک  واسم اون احساس را   

        گریه......

             گریه کن برای این دل که نمی تونه         

                            بمونه.....




نوشته شده در تاریخ شنبه 3 مرداد 1388 توسط راشا | نظرات ()

پسر عاشق

 

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .                                                     
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است




نوشته شده در تاریخ شنبه 3 مرداد 1388 توسط راشا | نظرات ()

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :”متشکرم “و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .


تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  ۲  ساعت دیدن فیلم و خوردن  ۳  بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : “متشکرم ” و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : “قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” ، و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نیمدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم …………….. با خودم فکر می کردم و گریه !

اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 تیر 1388 توسط راشا | نظرات ()


                                                                

نابینا به ماه گفت : دوستت دارم .

 

ماه گفت : چه طوری ؟ تو که نمی بینی .

 

 نابینا گفت : چون نمی بینمت دوستت دارم .

 

 ماه گفت : چرا ؟

 

نابینا گفت : اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم.                 




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 تیر 1388 توسط راشا | نظرات ()

آیین زندگی

من یه شكلات گذاشتم توی دستش ، اون یه شكلات گذاشت توی دستم

من بچه بودم ، اون هم بچه بود.

سرم رو بالا كردم ...

سرش رو بالا كرد ...

دید كه منو میشناسه ، خندیدم .

گفت : دوستیم ؟

گفتم : دوست دوست .

گفت : تا كجا ؟

گفتم : دوستی كه تا نداره .

گفت : تا مرگ !!!

خندیدم و گفتم : من كه گفتم تا نداره .

گفت : باشه ، تا بعد از مرگ !!!

گفتم : نه ، نه ، نه! تا نداره .

گفت : " قبول ، تا اونـجا كه هـمه دوباره زنده میشن...

یعنی زندگی بعد از مرگ ...

باز هم با هم دوستیم ...

تا بهشت ...

تا جهنم ...

تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستیم ."

خندیدم و گفتم : تو براش تا هر جا كه دلت میخواد یه تا بذار...

اصلا یه تا بكش از این سر دنیا تا اون دنیا ، اما من اصلا تا نـمیذارم .

نگاهم كرد ...

نگاهش كردم ...

باور نـمی كرد ، میدونستم ...

اون می خواست حتما دوستی مون تا داشته باشه ، دوستی بدون تا رو نـمی فهمید .

گفت : بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم .

گفتم : باشه ، تو بذار .

گفت : شكلات ، هر بار كه هـمدیگه رو می بینیم یه شكلات مال تو ، یكی مال من ، باشه ؟

گفتم : باشه

هر بار یه شكلات میذاشتم توی دستش اون هم یه شكلات میزاشت توی دست من ...

باز هـمدیگه رو نگاه می كردیـم ، یعنی كه دوستیم ، دوست دوست ...

من تند شكلاتـم رو باز می كردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكیدم .

می گفت : شكمو! تو دوست شكمویی هستی و شكلاتش رو میذاشت توی یه صندوق كوچولوی قشنگ .

می گفتم چرا نـمیخوری شکلاتت رو ؟

می گفت : تـموم میشه ...

میخوام تـموم نشه ، میخوام برای هـمیشه بـمونه ...

صندوقش پر از شكلات شده بود ...

هیچكدومش رو نـمی خورد.

من هـمش رو خورده بودم.

گفتم : اگه یه روز شكلاتـهات رو مورچه ها بـخورن یا كرمها ، اون وقت چیكار می كنی ؟

گفت : مواظبشون هستم . میخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستیم .

و من شكلات رو میذاشتم توی دهنم و می گفتم : نه ، نه! تا نداره ، دوستی كه تا نداره .

یه سال ...

دو سال ...

چهار سال ...

هفت سال ...

ده سال و بیست سال گذشت.

اون بزرگ شده ، منم بزرگ شدم .

من هـمه شكلاتـها رو خوردم ولی اون هـمه شكلاتـها رو نگه داشته .

اون اومده امشب كه خداحافظی كنه ، میخواد بره ...

بره اون دور دورها ...

میگه : میرم ، اما زود بر می گردم .

من میدونـم ، میره و بر نـمی گرده ...

یادش رفت شكلات به من بده ولی من یادم نرفت.

یه شكلات گذاشتم كف دستش ، بـهش گفتم : این برای خوردن ...

یه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش ...

گفتم : این هم آخرین شكلات برای صندوق كوچیكت .

یادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتـهاش ، هر دو رو خورد .

خندیدم ...

میدونستم دوستی من تا نداره ...

میدونستم دوستی اون تا داره ...

مثل هـمیشه ...

 




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 تیر 1388 توسط تانی | نظرات ()

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

به نام خدا

مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود

و مجنون بدون این که متوجه شود

از بین او و مهرش عبور کرد

مرد نمازش را قطع کرد و داد زد

هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟

مجنون به خود امدو گفت:

من که عاشق لیلی هستم

تو را ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی

چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم؟

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 تیر 1388 توسط راشا | نظرات ()
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .هیچ کس اونو نمی دید .همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد .اونم می زد .غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .

چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو .احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .سعی کرد به خودش مسلط باشه .
یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .
یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .چشاشو که باز کرد دختر نبود .
یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .ولی اثری از دختر نبود .

نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو .چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه .
....شب بعد همون ساعت وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید .با همون مانتوی سفید
با همون پسر .هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,مثل شب قبل با تموم وجود زد .احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد .شب های متوالی همین طور گذشت .هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .ولی این براش مهم نبود .از شادی دختر لذت می برد .

و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نیومده بود .سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگین بود .پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت .سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .

ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد .نمی تونست گریه دختر رو ببینه .
چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو به خاطر اشک های دختر نواخت .
...همه چیشو از دست داده بود .زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
یه جور بغض بسته سختیه نوع احساسی که نمی شناخت یه حس زیر پوستی داغ تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ... عاشق کسی که نمی شناخت .ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...یک ماه ازش بی خبر بود .یک ماه که براش یک سال گذشت .هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .

ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده ...آرزوش فقط یه بار دیگه
دیدن اون دختر بود .یه بار نه ... برای همیشه .
اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .نتونست ازجاش بلند نشه .بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجایی آخه .

دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .و شروع کرد .دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد .
یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین .چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد .سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .

- ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمی اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش فقط برای اون مثل همیشهفقط برای اون زد
اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه
پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره دختر می خندید پسر می خندیدو یک نفر که هیچکس اونو نمی دید آروم و بی صدا پشت نت های شاد موسیقی بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد .



درباره وبلاگ
این وبلاگ متعلق به گروه نسیم چت می باشدامیدوارم لحظات خوشی را در این مکان سپری نمایید
موضوعات
آخرین مطالب
نظر سنجی
چند درصد زندگیت رو اینترنت میچرخه






نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
User Login Code :

master login Code :

Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net

تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به گروه نسیم چت می باشد.

ابزار وبمستر

عکس

دانلود

قالب وبلاگ